تبليغاتX
در جستجوی او

در جستجوی او

شتاب مكن...

شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگامي که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را
توانایی ِ عشق نیست
در عشق ..
می شکند و می میرد..

"احمدرضا احمدي"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:35  توسط   | 

پيري..

قد خميده و كوتاهي داشت. يك دستش به چادر مشكي كه به دورش پيچيده بود و دست ديگرش با چروكهاي ريز و رگهاي برجسته و مفصلهاي خشك نيمه آويزان بود. قدمهاي كوتاه و منقطع بر مي داشت و من پشت سر او، در پياده رو، نمي دانم به ناچار يا به احترام، آهسته تر گام بر مي داشتم. و در ذهن خود، چهره ي پير و مهربان ِ مادري را تصور مي كردم كه اشتياق رفتن به جايي را دارد.. به چهارراه كه رسيدم از كنارش رد شدم و خواستم به سمتِ راست بروم كه انگار صدايي از پشت شنيده باشم، ناخوداگاه سرم را به عقب برگرداندم.. پيرزن نگاه مهرباني كرد و پرسيد: از خيابان رد مي شوي؟ تعجب كردم، پس درست شنيدم؟ آخر چگونه با صداي بلند ام پي تري پلير در گوشم، آنهم در آن ازدحام و شلوغي، صداي پيرزني را مي توان شنيد؟! با اينحال من كه نمي خواستم از خيابان بگذرم، حيرتزده در جواب گفتم بله..
با شوق زيادي دستش را به دور بازوي من حلقه كرد... و من، همچون شاهزاده اي كه عروسش را به جايگاه مي برد، به نرمي و با غرور، عرض خيابان را همراهش طي مي كردم و ماشينها (حدود 6 تا) همگي ايستاده بودند، انگار كه بخواهند شكوه اين همراهي را چندبرابر كنند.
به پياده رو كه رسيديم، پيرزن جمله ي كليشه اي ِ "الهي كه خوشبخت بشي" رو گفت و دستش رو از حلقه ي بازوي من برداشت. دلم نمي خواست از او جدا شوم اما او رفت... از او كه جدا شدم، انگار قلبم با من نبود، دلم به دنبال او پروازكنان رفت و رفت..


پ.ن: داستاني واقعي كه امروز صبح اتفاق افتاد. و شايد هر روز، براي شما.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:15  توسط   | 

كلام و معنا


معنای زندگی ست نبردی کزآن نبرد
از بند وارهند کسانی که برده اند
بهروزتر زیند کسانی که زنده اند

"احسان طبری"


*******


شهوت انسان برای نصیحت دیگران پایانی ندارد.


*******

و این در حالیست که پند شنیدن بسی آسانتر از پند دادن است، اگر اهل تفکر باشیم.


*******


معنای زندگی، در گفتگوی انسان با خویشتن خویش، به جلد کلام می آید.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:50  توسط   | 

چشمانت


سنگینی مژگان بلندت، پرده ی پشت چشمانت را نازکتر کرده..

تا چند خستگی را بهانه می کنی؟

نگاه از من مگیر.. محتاجم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:45  توسط   | 

عین و شین و قاف

عین و شین و قاف. .
کدام حرف آن را با دل و جان درک کرده ایم؟
دوست من، حبابهایی که از دل آب می جوشند و به سطح می آیند، حدیث عشق نمی گویند. سر و صدایشان از غصه ی نابود شدن ست.
آنگاه که آب جوشان، تبخیر و در هوا محو شد، حرارت سوزان آتش را در وجود خاموش و بی رنگش دریاب. و البته درنخواهی یافت مگر اینکه شهامت نزدیک شدن به بخار سوزان را داشته باشی.
در میان شاعران و سخنوران، چند نفر می شناسی چون بخار سوزان در هوا؟
مردمان امروز همه از عشق و رنجهایش می گویند و می نالند. اما دریغ که این فغانها از حباب ناچیز آب در آستانه ی جوشیدن نیز کم مایه تر ست.
دوست من، بدان که حبابها همه نیست می شوند و صدایی هم از آنها نخواهد ماند آن هنگام که عشق آغاز شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:43  توسط   | 

من و تو


بین من و تو پنجره ای ست

یکسوی آن گرم ست و روشن

سوی دیگرش سرد و تاریک

یکسوی آن تو

سوی دیگر من..



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:40  توسط   | 

زنها و مردهاي قديم


قديما پسر با دختر، دوست كه نمي شد، براش مي مرد و مي خواست تا آخرش با هم باشن..

اين روزها هركي مي خواد با ديگري دوست بشه، از ابتدا تاريخ مصرف خودشو اعلام مي كنه.. هشدار مي ده كه مبادا عاشقم بشي!!!
راستي كجا رفتند اون زنها و مردهاي قديم؟!! زنهاي پر از ناز و مردهاي پر از نياز؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:28  توسط   | 

عمر بر باد رفته


كودكيم را باد برد..

جوانيم را ،

هوس عشق..


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:26  توسط   | 

روز و شب ..


"روز" ، نامادري پيري ست،

كه مرا

از آغوش مادرم ، "شب" ،

جدا مي كند ..

و آفتاب را وادار مي كند بر صورتم شلاق زند.

تا آنجا كه گونه هاي خونينم ..

زير نگاه ِ ماه ِ مادرم،

سياه جلوه كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:22  توسط   | 

ناز ِ بي پايان

به هواي من اگر ميايي
ناز اگر مي خري و مي خواهي
ظرفي اندازه ي يك رود بيار
دل من دريايي ست،
نازم اما جاريست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:12  توسط   |