تبليغاتX
در جستجوی او


در جستجوی او


برای تو که با دشمن سر یک سفره می شینی

تو که از سبز می ترسی،

برایت عشق می خواهم

نه آن عشقی که لیلایش همان اول، کند کام ترا شیرین

که آن عشقی که دست و پا و سر را ذره ذره از وجودت محو گرداند

و شعله های مهیبش، خارهایت را بسوزاند، تا در بهار از جای آنها گل بروید.

و آنگاه که مست و ملنگ در فضایی که از عطر گلهایت آکنده است، همراه با نسیم می خوانی و می رقصی، به یکباره بادی تند بوزد و آنها را از پیکرت جدا کند و به هر طرف پراکنده سازد.

تن عریانت را از ساقه جدا کند و بر زمین بکوبد.

سپس باران ببارد، سیل آسا.

آب باران، خاک را نرم می کند تا بتواند ترا تنگاتنگ در آغوش بگیرد. و اینچنین در خاک سرد مدفون شوی و بمانی، در انتظار...

و تو روزها و ماه ها از غربت و تنهایی اشک بریزی. آرام آرام با خاک أنس بگیری، خاک را در وجودت بپذیری، و در دل او نفوذ کنی، از او بگذری و سرانجام در برابر دیدگان مشتاق آفتاب، سبز برخیزی.



اعتراف: من هیچ دشمنی ندارم، اگرچه بسیارند کسانی که به اشتباه، گاهی از در شکسته ی دشمنی بر من وارد می شوند.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:10 *** | |

کوزه، گر آب نداشت، از شکستن، چه هراس؟

دل اگر مِهر نداشت، از بُریدن، چه هراس؟



پ.ن: خسرو (علیه الرحمه) گفت: حرف، مثل جام می مونه و معناش، شراب. پس مِی بنوش و باده بشکن. رقص کنان، برخیز و برو.

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:39 *** | |


درست لحظه ای بعد از اینکه ماه از خسوف کامل درآمد. خورشید با نگاهی غضب آلود، رو به او کرد و گفت: ای ماه تابان، نور تو از کجاست؟

ماه با شجاعت پاسخ داد: از توست، ای خورشید عالم تاب.

خورشید: پس چرا به دور من نمی چرخی؟ چرا زمین؟ او که گاهی به هنگام خسوف، ترا از نور من محروم می کند.

ماه: درست است، اما اگر زمین نبود، نور تو به چه کارم می آمد؟

خورشید: می دانی که زمین، خود به دور من می چرخد.

ماه: می دانم، اما من مأنوس زمینم. حال تو بگو، وقتی زمین بزرگ گرد تو می چرخد، پس چه نیازی داری که من کوچکترین نیز به دور تو بگردم؟!

خورشید شرمسار شد، به سرخی گرایید و سکوت کرد.




اعتراف: به کسانی محبت می کردم و انتظار مهر متقابل داشتم. اما آنها، نشاط حاصل از مهر من را صرف یکدیگر می کردند. چه آتش حسدی در دلم انگیخته بود، این انتظار نابجای من!


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:44 *** | |


دلم عجیب گرفته است ...

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند!

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن، تا به ابد شنیده خواهد شد.

" چه سیبهای قشنگی، حیات نشئه تنهایی ست."

. : قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهء اشکال!

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس...

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگیها برد...

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

. : و نوشداروی اندوه؟

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

. : چرا گرفته دلت؟! مثل آنکه تنهایی؟

چقدر هم تنها!

خیال می کنم، دچار آن رگ پنهان رنگها هستی....

دچار یعنی

.............عاشق!

و غم، تبسم پوشیدهء نگاه گیاه است.

و غم، اشاره محوی به رد وحدت اشیاست!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند.

و دست منبسط نور روی شانهء آنهاست.

نه! وصل ممکن نیست.

همیشه فاصله ای هست.........

و عشق، صدای فاصله هاست،

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند،

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر...

و همیشه، عاشق، تنهاست..........

سهراب سپری


اعتراف: ما، مردم، از وصل بیزاریم، همه دست به دست هم می دیم تا عاشق تنها بمونه. دلیلشو نمی دونم. احساس درماندگی می کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:36 *** | |


آی عاشق دیروزی

تو نبودی که وقت رفتن، خواستی بمانم؟

گفتی که سوی چشمانت را از نور نگاه من می گیری....

اما امروز می بینمت که خاک پای دیگری را سرمه چشمت می کنی!

تویی که کاسه دستانت به اندازه حجم پستانهای من بود...

                  امروز در تشتی از شیر غوطه وری!

تو نبودی که لابلای گریه و التماس می گفتی: خدا یکی، عشق یکی؟

                    ...حال چگونه باور کنم که مشرک گشته ای؟!



اعتراف: من به اشتیاق مرد ایمان دارم؛ اما به عشق او، هرگز!


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26 *** | |


در بیراهه های مسیر زندگی، سه کس را نقش بر زمین یافتم، هر سه از پرتگاهی سقوط کرده بودند.

اولی پیرمردی بود که پیوسته دروغ می گفت و دیگران به واسطه اعتمادی که به او داشتند، باور می کردند.

دومی مرد میانسالی بود که چشم به دهان مردم داشت تا ثنای او بگویند. و خود را از زبان دیگران می شناخت.

سومی جوانی بود که خود را دانای کل می دانست. گوشش بدهکار هیچ پندی نبود.

هر سه این مردم گرفتار خیالات خویش بودند. ندانستند خیالات بر آنکه از لبه پرتگاه می گذرد، حرام است.



اعتراف: جنازه های این مردمان در دره های زندگی، بیشمار بود.


نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:0 *** | |


راه افتادم به سمت منزل. زیر پل ترافیک شدید و کلافه کننده ای بود. علیرغم خبرمنتشره در سایت مبنی بر لغو تجمع، ترافیک و حضور چشمگیر مأموران نیروی انتظامی از ازدحام و تجمع جلوی دفتر روزنامه خبر می داد. کرایه رو حساب کردم و خواستم باقی راه رو تا هفت تیر پیاده برم. به این ترتیب به ازدحام پیاده رو پیوستم. چند قدم نرفته بودم که یگان ویژه با موتورهای پرسروصدا و دودزاشون از روبرو سر رسیدن و به قصد پراکنده کردن مردم وسط پیاده رو ویراژ می دادن. فحش بود که یواشکی نثارشون می شد. هم برای اونها و هم برای مردم این وضعیت انگاری دیگه عادی شده بود. مقابل دفتر روزنامه نیروهای بیشتری ایستاده بودن و البته برادران لباس شخصی و شعبون بی مخهای محترم هم در کنار زحمتکشان نیروی انتظامی بودن، بعضیاشون هندی کم دستشون بود اما چوب و چماقاشونو هنوز رو نکرده بودن. جالبه که کسی از مردم حق نداشت لحظه ای اونجا بایستد ، اما برادران گمنام لباس شخصی بااینکه کمیته رسیدگی به مسائل کوی دانشگاه ماههاست به دنبالشونه، همونجا درحال انداختن شلنگ تخته کنار هم ایستاده بودن و البته شاید فقط برای ما مردم، مرئی به نظر می رسیدند.

از اونطرف خیابون که مأموران کمتری حضور داشتن، صدای الله اکبر، یاحسین میرحسین و مرگ بر دیکتاتور شنیده می شد. اما جمعیت اینور یکدست نبود چون خیلیها مثل من فقط قصد عبور داشتیم. ولی خب تعدادمون زیاد بود. تا هفت تیر 3-4 بار موتوریها از بینمون رد شدن و رفت آمد می کردن. چهره هاشون خستگی رو فریاد می زد. یه الله اکبر بلند و زنونه شنیدم و پشت بندش فریاد یکصدای جمعیتی که جلوتر از من در حرکت بود. یه آقایی از کنارم گذشت و گفت فعلاً چیزی نگید دارن از پشت میان. اما بعد از لحظه ای دختری رو دیدم که الله اکبرگویان، از روبرو، خلاف جمعیت میومد، گاهی همه همراهیش می کردن و گاهی هم نه. خشکم زده بود. شجاعتش مبهوتم کرده بود. یعنی به زانو افتادم. چطور بعد از شنیدن سرنوشت هولناک دختران بازداشتی باز هم می شه اینهمه جسارت داشت. خدایا این همون زنیست که تو آفریدی؟! کسی که تنها، بدون تکیه به هیچ مردی و بدون ترس از خطراتی که پیش رو داره، با چهره ای پاک و زیبا، ظاهری ساده و بی آلایش، و نگاهی آرام و امیدبخش به آینده، اسم ممنوعه تو(!) رو فریاد می زنه. خلاف جهت جمعیتی قدم برمی داره که یکپارچه مرد هستند و درگیر روزمرگیهای مردانه شون، حتی زنهایی چون من که مثل یک مرد از سرکار برگشتیم و فقط می خوایم زودتر برگردیم خونه و استراحت کنیم. شنیدم که 4-5 نفری از اطرافیانم با دیدن این صحنه همزمان تکرار کردن که "عجب دختر شجاعی"

یکباره با دیدن اون دختر، انگار بخش گمشده دیگری از زنانه وجودم رو یافتم. به سمتش رفتم و پرسیدم: تو کی هستی؟ - جا خورد. گفتم: تو زنی؟ - خندید. چشمام پر اشک بود. ازش خواستم دستشو ببوسم. اجازه نداد و پرسید: برای چی؟ گفتم: بوسیدنی رو باید بوسید.



اعتراف: زیبایی حقیقی در جسم نیست. من، با تمام ظاهر فریبنده ام، هنوز در جان، مردی هستم که زنش آرزوست.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:29 *** | |


من،

زنی اغواگرم.

دیشب...

مردی را از آغوش همسرش جدا کردم.

امروز...

دستش را از دست کودکش رهانیدم.

و امشب...

دست رد به سینه اش کوبیدم.

فردا...

او بنده من است.



سؤال: چرا مردها که سمبل اراده و قدرتند، در مقابل زن به زانو می افتند؟

جواب: زیبایی پرستیدنی ست.


توصیه: دنیای نگاه رو از دست ندید. فتوبلاگ اینجانب هست و به تازگی افتتاحش کردم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:15 *** | |


دلم خیلی تنگه

برای چیزی که نمی دونم چیه

یا کسی که نمی دونم کیه

کاش امشب که خوابیدم

دیگه فردا نباشم

اگه باز هم بیدار شدم

لااقل پیش خودش باشم



اعتراف: فکر کنم اینروزا خیلی لوس شدم. آخی بمیرم! چقدر اذیتش کردم.


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:16 *** |


یعنی اینها همه اسمش زندگیست؟!



اعتراف: تابحال هرگز به مرگ هیچ جنبنده ای راضی نبودم. حتی وقتی م.. که زندگی منو تباه کرد و ازش متنفر بودم، خیلی ناگهانی مرد، نه تنها خوشحال نشدم که خیلی هم ناراحت شدم. اما امروز به جرأت می تونم بگم که اگه دستم به اسلحه برسه، با خیال آسوده و بدون حتی ذره ای وجدان درد، و بدون اینکه دستم بلرزه، می تونم حداقل 5 نفر ازوناییکه خون مردمو تو شیشه کردن به رگبار ببندم.


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:7 *** |


Design By : Night Skin

همراه شو عزیز